
مرحوم حاج ملا سلطانعلی، روضه خوان تبریزی میگه: در عالم رویا مشرف به محضر امام زمان (عج) شدم، عرض کردم، مولای من ! آنچه در زیارت ناحیه ی مقدسه ذکر می فرمایید:
فَلَاَ ندُبَنَََّکَ صَباحاً وَ مَساءً وَ لَاَ بکِیَنَّ عَلَیلَکَ بَدَلَ الدُّموعِ دَماً .
مولای من، مصیبتی که به جای اشک، خون گریه می کنید کدومه ؟ آیا مصیبت علی اکبره ؟
فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
گفتم: آیا مصیبت حضرت عباسه ؟
فرمودند: نه، اگر عمویم عباس هم در حیات بودن، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
گفتم: مصیبت سیدالشهدا است؟
فرمودند: نه، اگر جدم اباعبدالله هم زنده بود، در این مصیبت خون گریه می کرد.
پرسیدم: پس این کدام مصیبت است؟
فرمودند: آن مصیبت اسیری عمه ام زینبه
هشتاد و چهار زن و بچه رو به طناب بسته بودن، زیارت ناحیه رو ببین خود امام داره روضه میخونه" عرضه داشت : و سُـبـِیَ اَهلُکَ کـَالعَبید"حسین جان زن و بچه تو مثل برده ها به اسارت بردن وَ صُفصِدوا بِالحَدید" دونه دونه شونو بازنجیر بسته بودن نه با طناب، "ایدیهِم مَغلولَتُ الَی الأَعناق" دستاشونو به گردن بسته بودن "یـُساقونَ فِی البَراری وَ الفـَلـَوات"مثل برده ها ازین شهر به اون شهر میبردن ......
اگه۸۴ نفر هم قد و قامتو به طناب ببندن،مشکلی پیش نمیاد ؟! اما اگه توی این ۸۴تا بعضیاشون بچه ی سه ساله باشن که بود، بعضیاشون زینب قد و قامت کشیده باشه،اگه به یه طناب ببندن ، اگه بزرگا توی طناب بخوان ایستاده راه برن،طناب گردن بچه هارو خفه میکنه،لذا زینب خم میشد، خمیده خمیده راه میرفت تا این طناب گردن بچه هارو اذیت نکنه"،ولی ایکاش تمام سختی ومصیبت همین بود،ایکاش دشنام وناسزا نبود،ایکاش تحقیر وتمسخر نبود،
یه موقع زینب دید شمر و زجر ابن قیس و سنان و دیگر نانجیبا دارن به رباب میخندن ،یه نگاهی کرد، دید رباب دستاشو داره تکون میده ،در حالیکه خوابه ...."گفت خانم جان،رباب،عزیز دلم بیدار شو ببین این نانجیبا دارن بهت میخندن ....." گفت خانم زینبم، خوابم برد ؛ خواب علی اصغر و دیدم..... خواب دیدم علی اصغر تو بغلمه،دارم براش لا لایی می گم، آخ علی لای لای علی لای لای علی
بس کن رباب، خوشی به ما نیومده
بس کن رباب ، دستاتو هی تکون نده
بس کن رباب ، گهواره رو نشون نده
بس کن رباب، پاشو بیا همراه من
بس کن رباب، رخت اسیری کن به تن
بسن کن رباب، حرف از علی اصغر نزن
تنها شدی، بارونیه چشم ترت
تنها شدی، خیلی بلا اومد سرت
تنها شدی، دیگه نمیآد اصغرت
بس کن رباب، نگو که اصغرم کجاست
بس کن رباب، نگو چرا از من جداست
بس کن رباب ،سرش به روی نیزهاست
خدا رو قسم بدیم به اضطرار زینب که مولامون رو برسونه،اللهم عجل لولیک الفرج

خیمهها میسوزد و شمع شب تار عزاست
کربلا ماتم سراست
مجمع پیغمبران ، در قتلگاه کربلاست
کربلا ماتم سراست
در شـب بیماریم آتـش پرستـارم شـده
کربلا ماتم سراست
ما که خود از سوز دل آتش به جان افتادهایم
از چه دیگـر شعلهها یـار دل زارم شـده؟
یک طرف میر عرب در خاک و خون بیسر شده
چون گلی پرپر شده
یـک طـرف مهـد بـلا گهـواره اصغـر شـده
خاک غم بر سر شده
یـک طـرف پرپـر گـل رخســاره اکبـر شده
غرقه خون پیکر شده
کودکی از خیمهها با حال زار آمد بـرون
کس نبـودش رهنمـون
دامنش پر آتش و لب تشنه و دل پر ز خون
وحشتش از حـد بـرون
میدوید اندر بیابان بیکس و زار و زبـون
کی توان گفتن که چون؟
کربلا ماتم سراست کربلا ماتم سراست

جسمت زخمی مانده بر خاک
از تیغ و
نیزه ها صد چاک
مانده در
روی زمین شاه مظلومان حسین
نوحه
خوانند انبیا در زمین کربلا
ای وای
بر روی نیزه مهتاب است
لالایی
شش ماهه خواب است
زینبش بر
سر زنان ، دختران مویه کنان
بی
علمداره حسین ، گر گرفته خیمه ها
ای وای
گوید خواهر جان مادر
برخیز و
بنگر ای بی سر
زینت دوش
نبی بر زمین جای تو نیست
پیکرت بر
روی خاک راس تو بر نیزه ها
ای وای
موکه افسرده حالم چون ننالم
شکسته پروبالم چون ننالم
همه گویندکه زینب ناله کم کن

شب عاشوراست،شب مصیبت و غمه،دل ها رو متصل به کربلا کنیم،ان شاء الله دست جمعی یه مُحرمی کربلا باشیم ،کنار حرم ابی عبدالله اونجا عرض ارادت کنیم، ابا عبدالله،چراغ خیمه رو کم کرد،گفت:هرکی میخواد بره ،من حسینم،من غریبم،هرکی هم میخواد بمونه ، چراغ رو خاموش کردن،یکی یکی بلند شدن و رفتند،فقط اونایی موندن که فدایی حسین بودن،شاید بودن بین اونا کسایی که حسین رو دوست داشتن ولی فدایی نبودن،کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا،بشین با خودت فکر کن اگه ما اونجا بودیم با حسین میموندیم یا حسین رو رها میکردیم،حداقل ویژگی بارز فدایی حسین اینه ،کوچکترین کاری که آقا رو مکدر کنه انجام نمیده،روی صحبتم بیشتر با جووناست ،برات یه مثال ساده بزنم،یه نگاه کن ببین،دنیایی که با همین موبایلت تو فضای مجازی برا خودت ساختی،مرضی ارباب هست یانه،حالا که آقا تو این دهه محرم سرسفره کرامتش نشوندت،تو این شب عاشورا از آقا بخواه،به تو توفیق فدایی شدن بده،فقط اگه فدایی شدی،میتونی با حسین بمونی،
جسمت زخمی مانده بر خاک
از تیغ و
نیزه ها صد چاک
مانده در
روی زمین شاه مظلومان حسین
نوحه
خوانند انبیا در زمین کربلا
ای وای
آقا فرمود بیایید دونه دونه حرفاتون رو خواهرم بشنوه،دلش قرص بشه ،بعضی نقل ها میگه خود بی بی شروع کرد سر کشی کردن،اول خیمه اصحاب،حرف هارو داره میشنوه،دونه دونه حرف هارو شنید،حرفهای زهیر،بُریر،مسلم بن عوسجه،حرف های حبیب رو،بعد اومد خیمه ی بنی هاشم،دید همه دور عباس حلقه زدند، یه خورده دلش آروم شد،ولی آرام دل زینب فقط حسینه،داره لحظه جدایی کم کم میرسه،امشب شب جدایی حسین از خواهر ه، چند روز میری کربلا،حرم اباعبدالله رو زیارت میکنی،میخوای جداشی نمی تونی،ان شاءالله امشب مادرش براتون برات کربلا روامضا کنه،کربلا رفته ها گریه کنند،یکی از سخت ترین لحظات ،لحظاتیه که می خواهید از کربلا خداحافظی کنی،من از شما میپرسم،من و تویی که چند روز با حرم حسین زندگی کردیم کجا، اون خواهری که پنجاه و چند سال با خود حسین زندگی کردکجا، تاقبل از شهادت اباالفضل ، ابا عبدالله هرچند داغ دیده بود،اونم داغی مثل داغ علی اکبر، اما صورت ابی عبدالله نوشته اند هی برافروخته تر میشد،هی سرختر میشد،اما داغ عباس رو که دید رنگ از چهره پرید،دیگه فهمید لحظه های آخره،فهمید همه ی وجودش رفته،دیگه بعد از عباس وداع ها شروع شد،وداع با زن و بچه،یه مرتبه اومد جلو خیمه،صدا زد یا سکینه،یا رباب،یازینب،یا ام الکلثوم، علیکنّ منی السلام صدای ضجه ی اهل حرم بلند شد،حضرت آرومشون کرد،ابی عبدالله فرمود: مَهلاً فَإنَّ البُکاءَ أمامَکُم آروم بگیرید،شما گریه ها در پیش دارید،الان زوده گریه کنید،هربار ابی عبدالله می آمد ،می گفتتند عمه جان نکنه این بار آخره،بذار ما بابارو سیر ببینیم،بی بی زینب می فرمود نه،نگران نباشید،هنوز اون لحظه ی آخر، نرسیده،من می دونم لحظه ی آخر چه زمانیه ،بین من و حسین یه رمزیه ،اون لحظه رو من میدونم،آخه مادرم گفته،اما امان از لحظه جدایی
گفتم که فراق را نبینم دیدم
آمد به سرم از آنچه میترسیدم
اون لحظه رسید،فرمود:خواهرم برو اون امانتی مادرم رو بیار،زینبم پیراهنی که مادرم داده بیار،آورد تقدیم داداش کرد،نوشتن ابی عبدالله با نیزه ای پاره پاره اش کرد،داداش چیکار میکنی،این یادگار مادرمه،یه حرفی زده آقا من نمی دونم با دل خواهر چه کرد،صدا زد خواهرم من این مردم رو میشناسم،اینها به پیراهن من هم رحم نمی کنن،می خوام جلب توجه نکنه،نمی خوام عریان بشم، ای مظلوم حسین، ای غریب حسین ........

بیا یاابنالحسن دردم دوا کن
دلم
را با شهیدان آشنا کن
بیا
تا سر به پیکر دارد آقا
منُ
راهی دشت کربلا کن
خوشا
آنان که محرم با تو بودند
شهیدانی
که همدم با تو بودند
خوشا
آنان که در وقت شهادت
لبِ
تشنه، محرّم با تو بودند
الهی
کاش با مولا نشینم
لبِ
تشنه لبِ دریا نشینم
الهی
من بیایم کربلاتان
کنار
خیمه سقا نشینم
بیا
در بزم ما اشکی بیفشان
دل
ما را به آه خود بسوزان
به
لب داریم ذکر یا ابالفضل
به
لبهای تو ذکر ای عمو جان
از دو چشم
یاس می خوانم بیا
شعری از احساس می خوانم بیا
نیستم لایق به دیدارت ولی
روضه عباس می خوانم بیا
الا مادر به قربون جمالت
رخ چون بدر و ابروی هلالت
شنیدم کام عطشان جان سپردی
گل ام البنین شیرم حلالت
امانتدار باغ یاس هستم
همه عشق و همه احساس هستم
چنان شرمنده روی ربابم
که هم درد دل عباس هستم
شنیدم دستهایت را بریدند
به تیری چشم نازت را دریدند
چو طفلان این سخنها را شنیدند
همه از هم خجالت می کشیدند
بمیرم برا دل پاره پارت مادر
بمیرم برا مشک دریدت مادر
بمیرم برا چشم تیرخوردت مادر
بمیرم برا فرق شکافتت مادر
بمیرم برا امید ناامید شدت مادر
یارب مکن امید کسی را تو ناامید
به یه نقلی اباعبدالله واباالفضل با هم آمدن سمت میدان برای طلب آب،اما قرار گذاشتن هرکدوم زودتر به آب رسید به دیگری خبر بده،آقا اباالفضل آمدن سمت شریعه،چهار هزار نفر مراقب شریعه هستن،اما ابالفضل پسر حیدر کراره،خودش رو کنار شریعه رسوند مشک وپرآب کرد،فریاد زد اناابن علی المرتضی،آقا امام حسین فهمید ابالفضلش به آب رسیده جواب داد اناابن محمد المصطفی،یه زمانی گذشت یه بار صدای اباالفضل بلند شد،وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا یَمینی، اِنّی اُحامی اَبَداً عَنْ دینی،آقا اباعبدالله فریاد زدن اناابن فاطمه الزهرا،یعنی اباالفضلم به یاد درد دست مادرمون زهرا،درد دستت رو تسکین بده برادر،اما هرچه گذشت دیگه صدایی از عباس نیومد، حسین فریاد زد انا ابن علی المرتضی ،پاسخی نیومد،انا ابن خدیجه الغرا،پاسخی نیومد،میدونی چرا،آخه عباس مشک وبه دندان گرفته نمیتونه جواب حسینش رو بده،یه بار حسین دید عباس داره صداش میزنه،یا اَخا اَدرِک اَخاک
دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با حرم روبرو شد
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
منو تنها نگذار ای علمدارم
تو که پیرم کردی ای پناه من
زمین گیرم کردی ای سپاه من
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
پیر شده برادرت فدای سرت
خونه چشم خواهرت فدای سرت
یه عبارتی هست تو مقتل کنار بدن ابالفضل ابی عبدالله یه جوری گریه کرد با همه گریه هاش فرق داشت. اصلا با همه جنازه ها و بدنهایی که اومده بود کنارشون ،فرق داشت. نوشتند کنار بدن عباس "صَرَخَ الحُسین"... "صَرَخ" یعنی فریاد زدن....کنار بدن علی اکبر "وَ رَفَعَ الْحُسَینُ،صَوْتَهُ بِالْبُکاء" کنار بدن علی اکبر بلند گریه کرد. اما دیگه کنار عباس گریه فایده نداره، داد می زد می گفت: داداش... آخ کمرم شکست داداش. چهار تا جمله حسین کنار بدن عباس گفت بی نظیره...اوج روضه رو می رسونه. اول گفت: "اِنْکَسَرَ ظَهْرِی "معناش واضحِ یعنی کمرم شکست. بعد فرمود "وَ انقَطَعَ رَجائی" امیدم نا امید شد. بعد فرمود: " وَقَلَّتْ حِیلَتی " یعنی دیگه صبرم از کف رفت. طاقتم طاق شد، بیچاره شدم. اما این آخریش آدمومی کشه. می دونم همه منتظرید، پس یه جور ناله بزن حق امروز ادا بشه ، فرمود "وَ شَمَّت بی عَدُوّی". یعنی عباس پاشو ببین روی دشمن به حسین وا شده. ببین نزدیک من دارن ناسزا میگن. ببین روشون به خیمه ها وا شده. دارن اهل حرم نشون میدن
پاشو عباس! نرفته تا دشمن به سمت حرم
پاشو عباس! تا پاره نشه گوشایِ دخترم
پاشو عباس! وگرنه اسیری میره خواهرم
دلت میاد بری و ، زینبم خون جگرشه
سخته با قاتل تو ، تا کوفه همسفر شه
بستی چشماتُ اما ، وا شده چشم دشمن
دارن آماده میشن ، بریزن رو سر من
یا ساقی العطاشا
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم

ای ،ماهی غرقِ خونم ای، باغِ گلِ خزونم
پاشو که منم مثل تو نیمه جونم
بالا بلند بابا ، گیسو کمند بابا
اگه تو بری تو این غریبی
دل به کی ببنده بابا
پاشو، بریم ،که، سکینه، بی قراره
چجوری برت گردونم ای، پاره پاره
بالا بلند بابا ، گیسو کمند بابا
اگه تو بری، تو این غریبی
دل به کی ببنده بابا
یکی از بزرگان در عالم رویا،ابا عبدالله رو در خواب دید،میگه دیدیم،تمام زخمهای بدن حسین خوب شده،گفتم آقا زخماتون خوب شده،فرمودن انا قتیل العبرات،من کشته چشمهای شمایم،اشک چشم شما،مرهم زخمهای منه،میگه دیدم یه زخم رو دل ابی عبداللهِ که هنوز خوب نشده،گفتم آقا این زخم چیه رو قلب مبارک شما که خوب نشده،فرمودند این اثر داغ پسرم علی اکبره،لذا شیخ شوشتری که در مکاشفه ای تمام صحنه عاشورا رو نشونش دادن،میگه اگر از من بپرسی حسین کجا جان داد،میگم حسین بالای نعش علی اکبر جان داد،وقتی رسید بالای نعش اکبر،اولین کاری که کرد،خونهای لب ودهان علی رو پاک کرد،بعضی میگن حسین این کارو کرد چون دلش میخواست یک بار دیگه صدای اکبرش رو بشنوه،بعضی میگن حسین میخواست لبهای پسرش رو ببوسه،لذا هرچه کرد دلش آرام نگرفت،صورت به صورت علی گذاشت،به قدری بلند گریه کرد،که تا اون لحظه کسی اینگونه،صدای بلند گریه حسین رو نشنیده بود
همه بگید مظلوم حسین
از من مگه
دل بریدی حال پدر و ندیدی کُشتی منو بس که
رو خاک پا کشیدی
تازه جوون بابا دردت به جون بابا
حالا کی بشه عصای
دست غرق خون بابا
پاهام دیگه نای برگشتن نداره
چجوری برت گردونم ای پاره پاره
بالا بلند بابا گیسو کمند بابا
اگه تو بری تو این غریبی
دل به کی ببنده بابا
علامه امینی می فرمودن،وقتی زینب کنار بدن علی اکبر رسید،دید حسین داره جان میده،هرچه کرد حسینو از علی جدا کنه نتونست،دستشو گذاشت به کمر برادر،گفت برادر پاشو،ببین لشکر دارن نگاه میکنن،داداش بلند شو
سپه کوفه وشام اِستاده
به تماشای شه وشه زاده
شه روی نعش پسر افتاده
همه گفتند حسین جان داده
زینب هر چه کرد حریف حسین نشد،حسین دل از علی نمیکنه،یه مرتبه زینب بلند شد،رو کرد سمت مدینه،صدا زد مادر بیا حسینتو دریاب،همینکه زینب مادر رو صدا زد،یه مرتبه در عالم معنادید،مادر خم شد،زیر بغلای حسین روگرفت،گفت حسین پاشو مادر،عزیز مادر پاشو،امان از دل سوخته ات یاحسین،مظلوم حسین،مظلوم حسین
حسین اومد جنازه رو سمت خیمه ها ببره،اما دید نمیتونه،آخه هر گوشه بدن رو بر میداشت،یه قسمت دیگه از بدن علی روی زمین میموند،چون بدن علی قطعه قطعه شده بود،فَقَطَعوهُ بِسِیوفِهِم اِرباً اِرباً،این جا بود که صدا زد:
جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم
بالای سرت می شینم/ جون کندنتو نبینم
آتیش به جای دل تو / عمق سینم
رفتی همه امیدم / رفتی یل رشیدم
حال دلم و باید بپرسی
از محاسن سپیدم
غمت داره جونم و بر لب میاره
چجوری برت گردونم ای پاره پاره
بالا بلند بابا / گیسو کمند بابا
اگه تو بری تو این غریبی
دل به کی ببنده بابا
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم

از
هُرم تشنگی ، میسوزه گریههات
گلبرگ
صورتت علی خشکِ مثل لبات
با
گریهی گرسنگی ، آبم نکن علی
مادر
نمونده از عطش، شیری به سینههاش
آتیش
زده به قلب من ، اشکِ رو گونههات
میخوام
تورو بغل کنم ، میلرزه دستُ پام
لای لای گلم علی لای لای
لای لای گلم علی
روی ضریح
کوچیکِ لبهای تو علی
افتاده
جای بوسهی خشکیدهی رباب
بستم
دخیل حاجتی پای ضریح تو
الهی
که عمو بیاد با مشک پر ز آب
وقت
قرائت و صوت یه کودکه
این
که تو رحل دستامه ، قرآن کوچکه
گفتن حسین قرآن آورده مارو به قرآن قسم بده ، راوی میگه ابی عبدالله فرمود بچهمو بدید باهاش وداع کنم ، علی اصغر رو بغل گرفت ، رباب متوجه شد ابی عبدالله میخواد علیرو به میدان ببره ، عرض کرد آقاجان میخواید ببریدش میدان ، اجازه بدید من لباس نو تنش کنم ، علیرو برد لباس گران قیمت به تنش کرد ، قنداقهی سپید بهش پیچید ، گردنبند گردنش انداخت … پسرکم با بابات میخوای بری میدون … اینقدر این خانوم مؤدبه ،خودشم ایستاد فقط نگاه کرد،
عزیز دردونه ای که توی بغل ابی عبدالله توی خیمه هرچی حسین سرشو بلند میکرد ، این سر میفتاد ، رمق نداشت بچه سرشو نگه داره ، یهو تو دستای حسین چنان حرکتی کرد
ضرب
تیغ چنان دست و پای خود گم کرد
که
خواست گریه کند ، در عوض تبسم کرد
ایوای ایوای
وقت
قرائت و صوت یه کودکه
این
که تو رحل دستامه ، قرآن کوچکه
من
موندم و تلظّیِ ماهی کربلا
من
موندم و یه مادر، مضطر تو خیمه ها
اینا
برای حنجرت ، نقشه دارن علی
من
موندم و یه لشکر دلسنگ بیحیا
یکی یکی قتلهی کربلارو میگرفت
و میکشت ، نوبت رسید به حرمله لعنت الله علیه
…
گفت بی
ادب ، بی حیا … سه تا تیر زدی ، سه جای
قلب زهرارو مجروح کردی ، یه تیر زدی به چشمای خوشگل عباس ، یه تیر زدی به گلوی
نازک علی ، یه تیر هم اون وقتی آقای غریبمون دامن عربیرو بالا زد ، خون پیشانی رو
پاک کنه به قلب آقا .. شد یه جا دلت بسوزه ؟!گفت حسین رو زدم دلم نسوخت ، عباسرو
زدم دلم نسوخت ، اما یه جا اینقدر دلم برای حسین سوخت
..
گفت
همین که تیر رو زدم ، نگاه به بچه کرد ..دیدم ابی عبدالله حیرون مانده ، دو قدم
میاد سمت خیمه چشمش به رباب میفته برمیگرده ، میاد سمت لشکر همه دارن هو میکنن
..حسین … یکی نبود به این بی مروت
بگه
جنگ هم اصولی داره ..
تیری
که استخوان اباالفضل را شکست
آن
تیر را به حنجر این پسر زدی
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم
لحظه ی
آخره، عمو داره میره
عمه یه کاری کن، منو نمی بره
کجا می خوای بری، چرا
منو نمی بری، عمو،
این دَم آخری،منو
به عمه می سپری
زبون حال عمه هم موقع وداع یه جورایی همینطوریه
نمیشه باورم که وقت رفتنه
تمومه این سفر ،بارِش، رو شونه ی منه
کجا داری میری ،چرا
منو نمی بری،حسین
این دَم آخری،چقدر
شبیه مادری
ایوای ایوای ایوای
عمه جان عمو رفت دستمو
رها کن
نفس میره پائین ،با گریه هام میاد
از توی قتله گاه، گوش کن(عمه) ،صدا بابام میاد
عمه بذار برم،داره
می لرزه پیکرم،عمو
تنها تو مِیدونه،برم
بیارمش حرم
زندگی بی
عمو، نمیشه باورم
بدون که می میرم ،عمه، تو غارت حرم
زنده بمونمو ،یکی
بگه گلِ سرم،یکی
میون قافله، بگه
کو(وای) علی اصغرم
عمه بذار برم،عمه من نمی تونم بمونم،من باید برم پیش عمو،من نمیتونم اسیریه عمه ام رو ببینم،من نمی تونم جای خالی اصغر رو تحمل کنم،من نمیتونم ناله ها وضجه های رقیه رو بشنوم،ببین عمو داره میگه،هل من ناصر ینصُرُنی،عمو تنها شده،بذار برم
عمه بذار برم، نزدیکه دیر بشه
من می میرم اگه، عمه اسیر بشه
ای وای اگه شما، برید
همراه
نیزه ها،باشه
رو نیزه ها سرا ،بشه
غارت معجرا
باید تصور کنی،بچه وقتی دستشو میکشید،عمه چند قدمی همراش میرفت،دوباره میومد جلوشو میگرفت می آوردش عقب،از لابلای چادر عمه نگاه میکرد،هر چه عمه جلو چشماشو میگرفت،دستای عمه رو عقب میزد،یه بار فریاد زد ایوای عمه عمو افتادزمین
ایوای ایوای ایوای
حسین که افتاد زمین،زینب هم خورد زمین،
یه لحظه دست عبدالله رها شد،خودش رو به سرعت رسوند کنار عمو
عمو من
اومدم ،که یاورت بشم
بی شمشیر اومدم، تا سپرت بشم
خاکی شده موهات، چرا،
خونی شده لبات،عمو
الهی کور بشم، کی زد
نیزه به پهلوهات
ایوای ایوای ایوای
در مقتل اینجوری اومده، فَأَهْوَى بَحْرُ بْنُ کَعْبٍ إِلَى الْحُسَیْنِ " اون نامرد اومد،شمشیر رو بالا برد "فَقَالَ لَهُ الْغُلَامُ "بچه صدا زد! "وَیْلَکَ یَا ابْنَ الْخَبِیثَهِ" ای زنازاده! ای فرزند اون زن ناپاک"أَ تَقْتُلُ عَمِّی" آیا میخوای عموی من رو بکشی؟ "فَضَرَبَهُ بِالسَّیْفِ"شمشیر به نیت حسین بن علی پایین آمد"فَاتَّقَاهَا الغلام بِیَدِهِ" جز دست چی دارم فدات کنم؟چطور جلوی ضربه رو بگیرم؟چنان شمشیر به این استخوان نازک اثر کرد
" فَأَطَنَّهَا إِلَى الْجِلْدِ"..." فَإِذَا هِیَ مُعَلَّقَةٌ..."دست به پوست آویزان شد امان امان امان امان امان

نگاش به
سمت آسمون ستاره هارو می شمرد
خسته میشد بلند میشد زخمای پارو می شمرد
یکی دو تا و هفتا زخم دستی رو پاهاش می کشید
زخمای پا تموم میشد زخمای دستاشو می دید
به ماه آسمون میگفت شمع شبستون منی
یاد عمو بخیر که تو مثل عمو جون منی
راستی تو از تو آسمون ببین بابای من کجاست
بهش بگو که دخترت ساکن تو خرابه هاست
بهش بگو
دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی
من را
ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم
بابا شکسته دستی دندان شیری ام را
دید یه نفر جا مونده، همه رو نگه داشت. تو سرداراش دنبال یکی گشت بره، گفت زجر تو برو ، گفت چرا من برم؟ منم خسته ام، گفت دستور نظامیِ تو برو... خیلی عصبانی رفت .. گفت مگه پیداش نکنم .. رسید یه جا دید یه بوته داره میلرزه ...سه ساله از پشت بوته اومد عقب، نزنی ها، از صبح همه منو زدن ... بابامو ندیدی ...نانجیب دستشو آورد بالا ... گفت ما رو معطل میکنی ... اومدبگه بابامو میخوام، یهو زد ... امام حسن هم میگه مادرم داشت باهاش حرف میزد ...حرف دعوا نبود .. نانجیب یهو زد ... مادرم افتاد ... تا زد تو صورت این نازدانه دیگه نگفت بابا ... سرش رو برد طرف علقمه ،گفت عمو، کجایی عمو یتیم گیر آوردن عمو
در کودکی عیان شد،ایامِ پیریِ من
از شام تیره تر شد،روزِ اسیریِ من
بر خردسالیِ من رحمی نکرد سیلی
شد خُرد در دهانم دندانِ شیریِ من
اما ایکاش به سیلی بسنده کرده بودند
من دختری یتیمم اگر می شود نزن
گر می زنی بزن،ولی حرفِ بد نزن
سیلی مگر چه داشت که دیگر نمی زنی؟
سیلی بزن، به پهلوی من با لگد نزن
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم
دانلود روضه سیلی خوردن حضرت رقیه
دانلود روضه سیلی خوردن حضرت رقیه(بم خوانی)
تماشا در نماشا
تو کوفه امیرالمؤمنین ملاحظه ی زینب رو کرد،گفت: زینبم نبینه فرق سرم شکافته،یه جمله بگم، یا علی! زینبت تو کوفه سی و پنج سالش بود،اونم می خواستی فرق شکافته رو نبینه،بچه هات زیر بغل هات رو گرفتن،این دو سه روزه ملاحظه ی زینب رو کردن،سی و چند سال کجا،یه دختر سه ساله ی کتک خورده کجا؟ با دستای لرزونش سر رو از تو طبق برداشت،گرفت تو بغلش،بابا محاسنت چرا پر از خاک وخونه؟ببین چجوری این سه ساله با باباش درد ودل میکنه:
خونابه های لبتو، می شورم
با اشکام، بابا
خاکسترای
سرتو، می گیرم با دستام، بابا
خدا نگه داره عمه رو، اگه
نبود می مردم می مردم
سپر
برای تنم می شد، وقتی کتک می خوردم می خوردم
باشه بذار چشام تو غربت
بباره
باشه
بذا بگن که بابا نداره
کجایی بابا، شده نماز من
شکسته
کجایی
بابا، شده قیام من نشسته
کجایی
بابا، بیا ببین، تیممم، به روی خاک صورتت با دست بسته
ای بابا حکایتی شده مویم
ای
بابا شکستگی ابرویم
ای
بابا ببین کبوده بازویم
باشه کوچه به کوچه روی
نیزه ها رفتی
خونه
ی ما نیومدی
باشه کنج تنور و طشت طلا
رفتی
خونه
ی ما نیومدی
کجایی بابا عزا گرفته دختر
تو
می
خونه روضه ،خودش برای خواهر تو
تو بازار شام ،دیدم که می
فروشن
یه
گوشوارم رو با انگشتر تو
ای بابا ببین دیگه زمین
گیرم
ای
بابا سه سالمه ولی پیرم
ای
بابا شبیه زهرا می میرم
حالابزار از مقتل برات بخونم ،وقتی سر رو گرفت تو بغلش،اول حرفی که زدیا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتَمَنی علی صِغَر سِنّی ،بابا کی من و به این کودکی یتیم کرد، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبَ شیبَکَ بِدمک ،صدا زد بابا کی محاسنت رو خاکی و خونی کرد،بعد محاسن رو کنار زد،نگاش به رگ های بریده افتاد، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ، بعد این سه ساله یه جمله گفت که دل عمه اش زینب رو خیلی بِدرد آورد، یا لَیْتنی کَنت عَمیاءَ ، گفت:بابا کاش کور بودم اینجوری نمی دیدمت بابا،کی تو رو به این روز انداخته بابا،کی دندونات رو شکونده بابا بابا بابا... ، بعد یه مدتی دیدن این سر رو آروم آروم آورد پایین،لباش رو گذاشت رو لبای ترک خورده بابا،دیدن سر یه طرفه، رقیه یه طرف ،دیدن سه ساله برای بابا دق کرده جان داده ،همه بگید مظلومه حسین،دردانه حسین،سه ساله حسین،
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم

گفت دیدم یه سید بزرگوارجلیل القدر از مسجد جمکران بیرون اومد،گرمای تابستان،کنار زن و بچه ام نشسته بودم،یه کُلمن آب هم کنارم بود،گفتم:یه لیوان آب به این آقا بدم،برای فرج آقام امام زمان،وقتی اون آقا اومد یه لیوان دست اون آقا دادم،نوش جان کرد،رو کرد به من،فرمود:فلانی اگه دوستان ما برای فرج ما به اندازه ی همین آب خنک تشنه بودن خدا فرج مارو می رسوند.....*
در این زمانه ای که ریا و فریب هست
ای خواجه درد نیست مگر نه طبیب هست
از یاد برده ایم که یاری غریب هست
اینجا هنوز رایحه ی بوی سیب هست
اونایی رفتن کربلا،حرم ابی عبدالله،کنار ضریح امام حسین بوی سیب به مشام میرسه ،مخصوصا نیمه های شب،وبیشتر از همه شب های جمعه، اون موقعی که مادرش زهرا میاد ، اما سلام مادرش با همه سلام ها فرق داره" بُنَیَّ قَتَلوکَ وماعَرَفوک ومِن شُربِ الماءِ مَنَعوک
مهمان کربلا شده بانوی بی نشان
ای روضه خوان بیا وکمی از عطش بخوان
شبهای جمعه رو به حرم کن فقط بگو
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
بزارید برا ذکرعطش، ، یک جلوه ای از اونو براتون عرض کنم،ببینم دلت طاقت میاره یانه،همه شنیدید روز عاشورا وقتی که همه بنی هاشم و اصحاب شهید شدند ودیگه براآقا کسی جز ابالفضل باقی نمونده بود،عباس اومد کنار برادر،فرمود یا اخی هَل مِن رُخصةٍ،به منم اجازه میدان رفتن میدی برادر،فَبَکَّ الحسین بُکاءًشدیدا،ابا عبدالله با شدت گریه کرد،طوریکه اشکها محاسن حسین رو ترکرد،فرمود تو پرچم وستون سپاه منی،اگر به جنگ بری،ستون خیمه سپاه من فرو میریزه،قمر بنی هاشم فرمود:فِداکَ روحُ اخی یا سِیدی،جانم فدای تو آقای من،قَد ضاقَ صَدری مِن الحیاتِ الدُّنیا،بخدا سینه ام از تحمل این زندگی تنگ شده،میدونی چی بیشتر از همه دل عباس رو خون کرده بود،اباالفضل دست حسین رو گرفت آورد کنار یه خیمه ای که توش مشکهای آب رو نگه میداشتن،آبی که نمونده بود ولی یه مقدار زمینش نمناک وخنک تراز بقیه خیمه ها بود،آخه تو اون دمای بالا ،حوالی همین شهریور ومهر،که حداقل همین امسال ایام اربعین دمای کربلا حوالی 40درجه بود،این خنکی برا یه مشت بچه کوچیکی که عطش رمقشون رو گرفته بود،خیلی غنیمت بود،آقا ابالفضل پر خیمه رو کنار زد فرمود مولای من،چجوری میتونم زنده باشم و بچه های تو رو ببینم که از شدت عطش،پیرهن ها رو بالا زدن و شکمهاشون رو رو ی این خاک نمناک گذاشتن،چجوری زنده باشم و بانگ العطش بچه های حسین رو بشنوم
تشنگی شد آشکار و آب شد نایاب، آب
تشنه
لب هم کودک و هم مادر و هم باب، آب
نوگلان
باغ طاها از عطش پژمرده اند
تا
نخشکیده، کنید این باغ را شاداب، آب
نیست
آبی در حرم جز آب چشم کودکان
آفتاب
روی هر مه پاره شد مهتاب، آب
همه بگید مظلوم حسین
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم
دوستان بیایید این ظرف معرفتیمون رو وسعت بدیم ببینیم درد واقعی کجاست،اگر کوفیان از دادن یک جرعه آب به حسین زهرا مضایقه کردند،بدونیم که آقامون صاحب الزمان هم، هزارو اندی ساله که تشنه یک جرعه معرفت ما شیعیانشه ،که به فرموده مولامون، اشتیاقمون به آمدنش به اندازه تشنگیمون به یک جرعه آب هم نیست،پس بیایید آقا رو صدا بزنید وتشنگیتون رو ابراز کنید
یاصاحب الزمان الغوث والامان

امروز بیایید متوسل بشیم به دختری که تو لحظه وداع ،دل بابا رو آتیش زد ،از اونجا که اسب عربی خیلی باهوشه،با کوچکترین اشاره سوارش ، راه میفته،اباعبدالله آخرین وداع رو گفته وسوار بر اسب، آماده رفتن به میدانه اما هرچه دهنه اسب رو میکشه اسب حرکت نمیکنه،حتما مانعی وجود داره که اسب حرکت نمیکنه،اباعبدالله سررو خم کرد تا مانع رو ببینه ،دید دختر سیزده سالش دست اسب رو گرفته،نمیذاره بابابره ...." پیاده شد،روی خاک نشست،سکینه رو بغل دست خودش نشوند،اونقدر ابا عبدالله با ادبه که سکوت کرد ببینه دخترش چی میگه؟بابا کجا میخوای بری؟عزیز دلم میدان میرم؛بابا از صبح تا حالا که میرفتی برمیگشتی،این بارم برمیگردی بابا؟نه عزیز دلم دیگه برنمیگردم ....."
بابا حالا که میخوای بری و نیایی ،میشه من یه درخواست از شما داشته باشم بابا؟آره عزیز دلم،آخه دیده همه یارا رفتن،قاسم رفته،علی اکبر رفته،عباس رفته،دیگه مردی نمونده که از اونا دفاع کنه ،تنها مرد باقیمونده هم برادر بیمارشه؛فکر میکنه بابا هم که بره تو این بیابون ما بین سی هزار دشمن چه کنه،با یه اضطراری گفت بابا،میشه قبل از اینکه بری میدان ما رو به مدینه جدمون برگردونی بابا؟آخ چه سخته برا پدر دخترش رو اینجور مضطرب ببینه ونتونه کاری بکنه،اونم پدری چون حسین که در توصیف علاقش به این نازدانه ومادرش رباب شعری سروده قریب به این مضمون که خونه ای رو دوست دارم که سکینه ورباب در اون باشن ،نمیدونم مولا اینجا با چه حالی جواب سکینه رو داد فقط میتونم بگم ،غربتتی که اینجادر حال وکلام حسین موج میزنه یکی از غریبونه ترین لحظات عاشوراست، اباعبدالله فرمود:نه عزیزدلم،مَثَل من مثل کسیه که دیگه دستش بسته است و کاری نمیتونه بکنه،سکینه خاتون دستهاش رو بر سر گذاشت و گفت: «بابا! آیا تن به مرگ دادی که اینجوری وداع میکنی؟ ما، بعد از تو به کی پناهنده بشیم بابا، آقا فرمود: «ای نور دیده! چه جوری تسلیم مرگ نشه کسی که یار و یاوری نداره،اینجا دیگه دختر ادامه نداد حرفشو، بابا شروع کرد به حرف زدن،حالا سکینه جان میشه من از تو یه تقاضا بکنم بابا؟سکینه خاتون سریع از جا پریدوبابا رو بغل گرفت،صورت بابا رو بوسیدوگفت شما از من چی میخوای بابا؟اباعبدالله فرمود من از تو میخوام اینقدر مقابل چشم من اشک نریزی بابا ...."
سکینه جان این گریه های تو داره دل منو آتیش میزنه بابا ...."
"لاتُحرِقی قَلبی بِدَمعِکَ حَسرَتاً مادام مِنِ الرّوحُ فی جُسمانی..."
یعنی اینکه سکینه جان، تامن زنده ام دیگه مقابل من گریه نکن بابا، هر چه خواستی بعد من گریه کن ؛سکینه دیگه بابا رو ندید تا وقتی اومد تو گودی قتلگاه ،دید عمه یه بدن قطعه قطعه رو بغل گرفته ....."
"عَمَّتی هذا نَعشُ مَن، عَمَّتی ؟"عمه این بدن قطعه قطعه ی کیه عمه؟عزیزم این بدن قطعه قطعه ی بابات حسینه ........دیگه نمیخوام بگم یه عده از اون زبون نفهماشون ،مثل مادرش زهرا، چجوری به ضرب لگد وسیلی اونو از جنازه بی سر حسین جدا کردن،اما خود سکینه خاتون میگه وقتی پیکر پدرم رودر آغوش گرفتم، از حلقوم بریده بابا این ندا رو شنیدم که به همه شیعیانش میگفت:
شیعتی مَهْما شَرِبْتُم ماءِ عَذْبٍ فاذکرونی
من غریبم من غریب نینوایم
من شهیدم من شهید کربلایم
چون که نوشی جرعه ای آب،یاد من کن،یاد من باش
تشنه این دشت سوزان،سربریده از قفایم
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم

در مازندران فردی به نام ملّا عبّاس چاووش زندگی می کرد
که هر سال پرچمی به دوش می گرفت و هـمراه عـدّه ای از مردم عازم کربلا می شد.
یه سال برا ش یه مشکلی پیش اومد که تصمیم گرفت به کربلا نره
، حدود سی نفر از جوانان روستا اومدند وگفتند : ملّا عبّاس بیا بریم کربلا .گفت :
من امسال گرفتارم نمی تونم بیام ، اونا بهش کمک کردند تا گرفتاریش برطرف شد.
ملّا عبّاس هم پرچم رو برداشت عازم کربلا شد، جمعّیتی ازمردم
هم همراش شدند،شهر به شهر روطی کردند تا به نزدیکی های کربلا رسیدن، درمنزلگاهی
توّقف کردن . سرشب ملّا عبّاس گفت : رفقا امشب چـه شبـیه ؟
گفتند : شب جمعه است . گفت : رفقا اون چراغها که می بینید چراغ
های گلدسته های حرم حسینه می دونم خسته
اید امّا بیایید چون شب جمعه است ،خودمون رو به حرم برسونیم
راهی شدن تا به حرم رسیدن ، جوونا دورش رو گرفتن گفتن :
ملّا عبّاس مثل شبای جمعه دهمون که برامون نوحه می خوندی ،نوحه بخون تا سینه
بزنیم،
ملّا عبّـاس گفت : بالای سرامام حسیناومدیم دفترچۀ نوحه رو
درآوردم ، وقتی بازش کردم دیدم سرصفحه ،نوحۀ علی اکبره ، فهمیدم این اشارۀ خودِ
ابی عبداللهِ. نوحۀ علی اکبررا خوندم ، یه حال عجیبی این جوونا تو اون شب
جمعه،پیدا کردن، شب در عالم رؤیا دیدم کسی درِ اتاق رو مـی زنـه ، دیـدم غـلام
سیـاهیه ، به مـن سلام کرد گفـت : ملّا عبّـاس چـاووش شمـایید ؟ گفتم : بله .گفت :
آقا م فرمودند به رفقات بگی آماده شن ، خود آقا می خوان به دیدنتون بیان . گفتم : آقات
کیه ؟
گفت : آقا م همونیه که این همه راه را به عشق و علاقة اش اومدید
.گفتم :آقـا امـام حسین رو می گی .گفت :بله .
گفتم : کجا هستن ؟ ما بریم پا بوسشون گفت : نه آقا فرموده من
خودم می آم .
ملّا عبّاس می گه : در عـالم رؤیا رفقـا رو خبرکردم ، همه
مؤدّب نشـستیم کـه الآن آقا میآن .
طولی نکشید که دیدم درِاتاق باز شد ، مثل اینکه خورشید طلوع
کرده باشه ، نوری ظاهرشد . من و رفقام اومدیم بلند شیم که آقا اشاره کرده و
فرمودند : ملّا عبّاس شما رو جان حسین(ع) بنشینید !
خسته اید ، تازه رسیده اید راحت باشید . احوال یک یک ما را
پرسیدند . فرمودند : ملّا عبّاس.
می دانی چرا امشب اینجا اومدم ؟ گفتم: نه آقـاجـان . فـرمود :
من بـا شمـا سه کار داشتم
اولاً بدونید هرکِه زائر ما باشه ، ما هم به دیدنش می ریم .
ثانیا شب هــای جمعـه وقتی در مـازندران جلسـه دارید و دور
هـم جمع می شید ، پیرمردی دمِ در می شینه وکفش ها را مرتّب می کنه ، سلام حسینرا
به او برسونید !
اما کار سوّمم اینه اگردو مرتبه بارفقات شب جمعه حرم اومدی .
دیدم اینجا بغض راه گلوی آقا رو گرفـته .گفتم : فدات بشم چی شد آقا، فـرمـود : ملّا عبّـاس
اگر دو مرتبه رفقات را شب جمعه به حرم آوردی و خواستی نوحه بخونی ، دیگر نوحۀ علی
اکبررو نخـون .گفتـم :
چرا نخـونم ، مگر بد خـوندم یا غلـط خـوندم مولا؟ ! فـرمود : نه .گفتم : پس
چـرا نخـونم ؟
فرمود : ملّا عبّاس ، مگه نمی دونی شب های جمعه مادرم
زهرا به کربلا می آد .
شب های جمعه فاطمه (س) ، با اضطراب و
واهمه
آیــد بــه دشت
کربلا گــوید حسین(س) من چـه شد ؟
گردد به دور
خیمـــه گـاه ، آیــد میــان قتلگـــاه
گوید حسین(ع) من
چه شد ، نور دو عین من چه شد ؟
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم



آبی نبود اگر که تو سقا نمیشدی
مشکی نبود اگر که تو دریا نمیشدی
ازسمت خانواده زهرا به سمت ما
فیضی نبود اگر که واسطه ما نمیشدی

با عشق
حسین هر که سروکار ندارد
خشکیده نهالیست پرو بال ندارد
ما غرق گناهیم و ز آتش نهراسیم
آتش به محبان حسین کار ندارد
دلا به حریم یار مردن عشق است
با روضه عشق غصه خوردن عشق است
در یک شب جمعه با شما اهل ولا
بین الحرمین جان سپردن عشق است
در حشر که هرکس ز گناهی فتد از پای
دست همگی جانب دامان حسین است
بخشودگی اهل گنه در صف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است

هرشب به سر کوی توام دست نیاز است
هر صبح به دیدار توام روی نماز است
خاکی زدر خویش به مژگان ترم ریز
تاشکرکنم دلبر ما بنده نواز است
دلم بی تاب رویت،شود آیم به کویت
گرم از خود برانی،گناهم عشق رویت
دودست دعا فرا برده ام،که گر از خود نرانی
به وقت سحر،کنم ندبه ها،
که ره یابم به سویت
به شوق نور رویت

میگن توشهریزد چندتا نوجوون،توبازار بین کاسبا میچرخیدن توی یه سینی برای برپا کردن خیمه عزای امام حسین پول جمع میکردن،ولی چون سنشون کم بود کسی اونا روجدی نمیگرفت،اومدن توحجره یه پیرمرد تاجر،اونم که چندروزی اوناروزیر نظر داشت پرسید چه میکنید چندروزه بازارو به هم ریختید،گفتند مجلس روضه داریم برا روضه اباعبدالله کمک میگیریم،گفت مگر خرجی تون چقدره،گفتن خیلی،ما خودمون کوچیکیم ولی روضه مون بزرگه،حرفشون به دل پیرمرد نشست،گفت این دسته چک من دست شما هرچی خرجی تونه توش بنویسید ولی حواستون باشه کم ننویسید،مجلس اباعبدالله باید آبرومندباشه،اونا یه مبلغی که به نظرشون بالا بود رو نوشتند و دادند دست تاجر،ولی دل تودلشون نیست که آیا تاجر امضا میکنه یانه،پیرمرد دستش رو گذاشت رو مبلغ وچک رو امضا کرد،بدون اینکه مبلغ رو ببینه اونوتا کرد داد دست بچه ها،گذشت وتاجر از دنیا رفت،یکی پیرمردروتوخواب دید،دید به نظر میاد حال وروزش خوبه، گفت حاجی از اونور چه خبر،به نظر میاد از حساب وکتاب آنچنانی خبری نیست،گفت اتفاقا حساب وکتاب خیلی سخته،من اونور، پرونده اعمال بدست منتظر حساب وکتابم بودم،به من گفتند برو پیش حسین، پرونده تومربوط به حسینه،منو راه دادند به بارگاه اباعبدالله،پروندمو دادند دست مولا،آقا روشو برگردوند، بدون اینکه پرونده منو نگاه کنه اونو امضا کرد،ازاون لحظه دیگه حالم خوبه ومشکلی ندارم،آقا ماهم توپروندمون، جز عشق به شما واهل بیت، چیزی قابل عرضه نداریم،جز گوهر اشک برمصائب شما هم،ثروت ودارایی نداریم،بیا با امضای پروندمون، این حداقل روهم، از مابپذیر،
در دم
مردن بیا یک دم کنارم یا حسین
جان زهرا مادرت چشم انتظارم یا حسین
در سؤال و پرسش قبرم بیا ای سرورم
بی کس و بی مونس و بی غمگسارم یا حسین
بی نوا را جان زهرا مادرت از در مران
مجرمم چشم شفاعت از تو دارم یا حسین
رو سیه، نامه سیه، رفتار بد، کردار زشت
من پناهی جز تو در محشر ندارم یا حسین
سایه ات را گر بگیری از سرم روز نشور
من یقین دارم که اندر قعر نارم یا حسین

حیدر شدی
تا پشت در هی در بکوبند!
جای ملائک نیست بال و پر بکوبند
زهرا دلش میخواست ذکر «یاعلی» را
روی عقیق سرخ پیغمبر(ص) بکوبند
سنگ علی را فاطمه بر سینه کوبید
باید که بر دُرِّ نجف هی دَر بکوبند
نام تو اسم اعظم پروردگار است
این مُهر را باید به هر منبر بکوبند


کاش حالا
که نوبهار شده
کاش حالا که غنچه روییده
کاش حالا که جان گرفته زمین
کاش حالا که سبز پوشیده
از مزارش نشانهای هم بود
تا برایش گلاب و گل ببریم
آه مادر، ببخش، شرمنده
چِقَدَر ساده از تو میگذریم
راه را گم نمیکنم هرگز
به شبم آفتاب اگر بدهید
به من اذن بهشت را دادید
به سلامم جواب اگر بدهید
السّلام اِی ملیکۀ ملکوت
السّلام اِی نجیبۀ لولاک
السّلام اِی جمیلۀ جبروت
السّلام اِی حبیبۀ افلاک
بی تو حتّی بهار، پاییز است
با تو تحویل میشود هرسال
بتکان خانۀ دل مارا
اِی شکوه محوّل الاحوال


علی علی جان علی علی جان علی علی جان علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
امشب مست رخ یارم
مجنون رخ دلدارم
دردل شوق نجف دارم
یا مولا نظری کن
تو کعبه دل تو حل مشکل زخود مرانم علی
علی علی جان علی علی جان علی علی جان علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
ای ایمان به تولایت
هستی خاک کف پایت
میمیرم زتمنایت علی
این دل سوی توبازآمد
مسکینی به نیاز آمد
در کویت به نمازآمدعلی
قسم به نامت به فیض عامت زدر مرانم علی
علی علی جان علی علی جان علی علی جان علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
سیدی مولا سیدی مولا سیدی مولا علی
درجهانی همه شوروهمه شر
هاعلی بشر کیف بشر
شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی

الْحَمْدُ
لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ
الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ
کَمَالَ دِینِهِ وَ تَمَامَ نِعْمَتِهِ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ
عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَم
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا
بِهَذَا الْیَوْمِ وَ جَعَلَنَا مِنَ الْمُوفِینَ بِعَهْدِهِ إِلَیْنَا
وَ مِیثَاقِهِ الَّذِی وَاثَقَنَا بِهِ
مِنْ وِلاَیَةِ وُلاَةِ أَمْرِهِ وَ الْقُوَّامِ بِقِسْطِهِ
وَ لَمْ یَجْعَلْنَا مِنَ الْجَاحِدِینَ
وَ الْمُکَذِّبِینَ بِیَوْمِ الدِّین