
و امشب،شب بیست و سوم ماه رمضان است،بعد از تو امیدمان در پناه اضطرار نبودنت،از برای اینکه این شب قدر ،همان شب قدر موعود باشد با تابش انعکاس صیحه آسمانی،هزاران برابر گشته،شاید فرداها با نگاه به این پست،آغاز فصل جدید بشریت را در خاطرم مرور کنم
صدا زد علی
… که بیرون برن …
بمونن
کنارم، بنی فاطمه …
فقط
این میون ،کسی که باید
با
اینها بمونه ،علمدارمه …
اباالفضل
من … علمدار من …
توان
سپاه حسین و حسن …
بیا مه
جبین ، کنارم بشین
بده
جان بابا یه قولی به من ….
بزار
دستاتو ، تو دست حسین
همه
هستی توست هست حسین
تو
تنهائیاش … تو اون تشنگیش
امیدش
به دست تو بسته حسین …
ابالفضل من
… علمدار من …
امیدم
به دست تو پهلوون ….
یادت
باشه کار، به هرجا رسید
تا آخر
کنار حسینم بمون …
ابالفضل من
… علمدار من …
نذاری به
عشقت جسارت کنند
نذاری
یه وقت، تا تو زنده ای
همین
کوفیا خیمه غارت کنند
ابالفضل من
… علمدارمن …
یادت
باشه آب، آبروی توه
یادت
باشه که، خود فاطمه
تو اون
لحظه ها روبروی توه
اما حسین من
حسینم بدون،
تو اون خاک و خون
تو
آتیش به قلب خدا می زنی …
یه
روزی میاد، غریب غریب
توی
خاک و خون دست و پا میزنی …
بگو دخترات
، محیا بشن …
که کعب
نی از دشمنا میخورن
تو اون
ازدحام ،میاد خواهرت
سرت رو
جلوش از قفا می برن ….
یه بار دیدن مولا دوباره از هوش رفت،آقا تو این دو روزه چند بار از هوش رفتن ،ولی هربار بین بچه ها ومریداشون ازهوش رفتن ،اما دلها بسوزه براون آقایی که از شدت جراحت وتشنگی وخستگی در بین یک لشکر سی هزار نفری از دشمنانی که در راسشون شمر وخولی وسنان وحرمله قرار داره ،تنهای تنها ،در گودال قتلگاه،غریب وبی یاور،از هوش رفت،یا علی شما هربار که به هوش می آمدید،زینب رو میدیدید،اباالفضل رو میدیدید،چشمتون تو چشم حسن وحسین باز میشد،اما غریب حسین،وقتی تو گودال قتلگاه به هوش اومد،چشمان حسین توچشم کی باز شد،ایوای، والشمر جالس علی صدره، ای مظلوم حسین،ای غریب حسین
حسین آرام جانم
حسین روح وروانم
حسین هست ووجودم
حسین بود ونبودم
حسین داروندارم
حسین ورد زبانم

گمان میکردم اکنون که فرصتی دست داده ومیتوانم در فراقت ،بسی از سوز دل، فراق نامه بنگارم اما ،همانطور که در این یک هفته پس از هجرتت،انگار تمام حنجره ام از بهت این غم،یخ زد و بی صدا نالید،تمام وجودم نیز در سرمای بهت رفتنت،خشکید واز حرکت ایستاد، حتی طراوشات ذهن و روحم و حال، من مانده ام و دفتر خاطراتم ازتو به وسعت پهنه دل عاشق و بی قرارم وآخر،غمی غیر قابل تسکین که دیگر نمیبینمت
نمیپرسمت کجا میروی
سکوت میکنم تا مرا بشنوی
نمیدانمت ز پایان راه
چگونه بگویم مگر با نگاه
کجایی بی یاد من، به یادت فریاد من
ازین خواب بیدارم کن
کجایی یارا دوباره باز آ
اسیر دلهره های دیدارم کن
کجا میروی،ندیده مگیر
نگاه مرا در تماشای نادیدنت
صدا میزنم صدا کن مرا
صدایم گرفت دیگر نمیبینمت
کجایی بی یاد من، به یادت فریاد من
ازین خواب بیدارم کن
کجایی یارا دوباره باز آ
اسیر دلهره های دیدارم ام کن